وقتی خاطرات آدم زیاد میشه دیوار اتاقش پر از عکس میشه اما همیشه دلت واسه اونی تنگ میشه که نمیتونی عکسشو رو دیوار بزنی...
+ نگاشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 ساعت 21:40 توسط مهدی
|
ناز من عشق من از چشم ترم زود مرو سر و جانم بفدایت زبرم زود مرو
نکنم شکوه که دیرآمده ای در بر من لااقل دیر چوآیی زبرم زود مرو
بنشین یکدم و از چشم ترم زود مرو
+ نگاشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم تیر 1387 ساعت 18:40 توسط مهدی
|
این آخرین شمعی است که آب می شود پای این شعر ناتمام و من قطره قطره می سوزم تا تو آرام شوی آرام... 
+ نگاشته شده در تاريخ دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 22:46 توسط مهدی
|
مانده تا برف زمین آب شود مانده تا بسته شود اینهمه نیلوفر وارونه چتر ناتمام است درخت زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد و فروغ تر چشم حشرات و طلوع سر غوک از افق درک حیات مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف تشنه زمزمه ام مانده تا مرغ سر چینه هذیانی اسفند صدا بردارد پس چه باید بکنم من که در لخت ترین موسم بی چهچهه سال تشنه زمزمه ام؟ بهتر آن است که برخیزم رنگ را بردارم روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم
+ نگاشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 12:10 توسط مهدی
|
دلم برای جنگهای تیرو کمونی دلم برای شیطنتهای کودکی و ایستادنهای مکرر پشت در دفتر ناظم دلم برای معلمهایی که عاشقانه آزردنم و عشقهایی که بی بهانه آزردمشان و از همه بیشتر دلم برای "خدا" تنگ شده است
+ نگاشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 11:36 توسط مهدی
|
ترا در موج دريا هاي آبي جستجو كردم
به يادت با هزاران قطره باران گفتگو كردم
تو حتي از نگاه من نخواندي « دوستت دارم»
و با فرياد و غوغا ، عشق خود را با تو رو كردم
نشستم در كوير دور دست آرزوهايم
در آن صحراي بي سرسبز با اشكم وضو كردم
سفر آمد جدايي خيمه زد در سرنوشت ما
و من بي تو سفر با حسرت و بغض گلو كردم
شدم همسايه دريا ، اسير عشق و يكرنگي
ترا در موج دريا هاي آبي جستجو كردم
+ نگاشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 22:52 توسط مهدی
|
با یه "شکلات" شروع شد،من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من. من بچه بودم اونم بچه بود،سرشو بالا کرد دید منو میشناسه خندیدم ، گفت دوستیم؟ گفتم دوست دوست گفت( تا) کجا؟گفتم دوستی که(تا) نداره.گفت تا مرگ؟خندیدم و گفتم من که گفتم (تا) نداره.گفت باشه تا پس ازمرگ ،گفتم نه نه نه ،(تا) نداره.گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن تا بهشت تا جهنم تا هرکجا که باشه من و تو باهم دوستیم.خندیدم و گفتم تو براش تا هرکجا که دلت می خواد (تا) بزار اصلاً یه(تا) بکش از سر این دنیا تا سر اون دنیا ولی من اصلاً براش (تا) نمیزارم.نگام کرد، نگاش کردم، باور نمیکرد می دونستم اون میخواد حتماً دوستی ما (تا) داشته باشه دوستی بدون(تا) رو نمیفهمید.گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم.گفتم تو بزار،گفت "شکلات" هربار که همدیگرو دیدیم یه شکلات مال تو یکی مال من.گفتم باشه قبول. هربار یه شکلات میزاشتم تو دستش اونم یه شکلات میزاشت تو دست من.من تمام شکلاتامو باز میکردم میزاشتم تو دهنم تندو تند می خوردم.میگفت شکمو، تو دوست شکموی منی.و شکلاتشو میزاشت تو یه صندوق کوچولوی قشنگ. میگفتم بخورش،میگفت تموم میشه میخوام تموم نشه، برای همیشه بمونه. صندوقش پر از شکلات شده بود هیچ کدومشو نمی خورد.من همشو خورده بودم.گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه بخوره اونوقت چیکار میکنی؟گفت مواظبشون هستم میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلاتمو میزاشتم توی دهنم و می گفتم؛نه نه نه (تا) نداره.حالا اون بزرگ شد منم بزرگ شدم من همه شکلاتمو خوردم اون همشو نگه داشته.اون اومده تا امشب خداحافظی کنه می خواد بره، بره اون دور دورا.میگه میرم اما زود بر میگردم.من که میدونم اون دیگه بر نمی گرده.یادش رفت شکلات به من بده. من که یادم نرفته.یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این مال خوردن یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش:اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت.یادش رفته بود که صندوق داره برای شکلاتاش؛هر دوتاشو خورد خندیدم می دونستم دوستی من (تا) نداره می دونستم دوستی اون (تا) داره،مثل همیشه.خوب شد من شکلاتامو خوردم،اما اون هیچ کدومشو نخورد.حالا با یه صندوق پر از شکلات نخورده چیکار میکنه؟... 
+ نگاشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام بهمن 1386 ساعت 11:19 توسط مهدی
|
دلم تنگ است...دلم تنگ است. دلـم اندازه ي حجم قفس تنگ است. سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني ست. نمــي دانــم چــرا در قــلــب مــن پايــــيـــــــز طـــــولاني اســت
+ نگاشته شده در تاريخ دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 14:33 توسط مهدی
|
به من آرامش ده تا بپذیرم "آنچه را نمی توانم تغییر دهم" دلیری ده تا تغییر دهم "آنچه را می توانم تغییر دهم" بینش ده "تا تفاوت این دو را بدانم" مرا فهم ده تا متوقع نباشم که ""دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند!""
پروردگارا ![]()
+ نگاشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 22:58 توسط مهدی
|
*********خدا با توست********** آدمها یا به دلیلی یا برای مدتی یا برای همیشه وارد زندگی ات می شوند. آنها می آیند تا به طریقی مشکلت را حل کنند ، تا با راهنمایی یا حمایت زمینه برآوردن نیازهای مادی،عاطفی یا روحی ات را فراهم کنند . به نظر میرسد موهبتی الهی باشد و یقیناً هم همین طور است. وقتی کسی به هر دلیلی وارد زندگی ات می شود به این دلیل است که وقتش رسیده که حرف بزنی ، پیشرفت کنی، یاد بگیری و تجربه کنی.ممکن است به تو درسی بیاموزند که هیچ وقت تجربه نکرده باشی. آنها معمولا لذت شگفت انگیزی به تو می دهند. باورکن! واقعیت دارد.فقط برای مدتی این ارتباطات در زندگی به تو درس می دهند. وظیفه ات هست تا این درس را بپذیری و عاشق آن باشی و از هر آنچه آموخته ای یاد کنی تا در همه روابط و جنبه های زندگی ات استفاده کنی. گاهی اوقات آنها میمیرند،گاهی خودشان را کنار میکشند،گاهی کلافه ات میکنند،یا برایت نقش بازی می کنند تا در برابرشان مقاومت کنی . چیزی که باید متوجه اش باشی این است که آرزویمان برآورده شده و دعایمان مستجاب شده.آنها وظیفه شان را انجام دادند ، دعایت مستجاب شده و حالا وقتش است که آنها سراغ کار دیگری بروند. پس تو درس بگیر و به تلاشت ادامه بده و هرگز نا امید نباش.چون * خدا با توست *
به کسی که میدونه خیلی دوستش دارم![]()

+ نگاشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 12:21 توسط مهدی
|